یکی از نمازگزارانی که هر روز به عشق نماز خواندن پشت سر آیتالله بهجت (ره) از تهران به قم میرفت سؤالی در ذهنش نقش بست، او میخواست راز فریادهای آیتالله بهجت را در زمان سلام دادن بفهمد تا اینکه پاسخش را گرفت.
به گزارش مجله خبری تپور؛ در غوغای آهن و دودِ تهران، مردی بود که جانش به لب رسیده بود و چاره را در هجرتِ شبانه میدید.
او هر سحرگاه، پیش از آنکه خورشید پلک بگشاید، فاصله تهران تا قم را به شوقِ یک «الله اکبر» طی میکرد؛ تکبیری از زبان پیری که گویی صدایش از عمقِ تاریخ و ملکوت برمیخاست: آیتالله بهجت.یک سال تمام، کارش همین بود. جاده بود و تاریکی و زمزمههای دلش تا به محرابِ مسجد فاطمیه برسد. اما امان از وسوسههای پنهان! شیطان که دید حریفِ قدمهای او نمیشود، بر جانِ ذهنش نشست. سؤالی مثل خوره به جان مرد افتاد: «چرا؟ چرا این پیرمرد وقتِ سلامِ نماز، چنان فریادی میکشد که انگار بندی از بندهای وجودش گسسته میشود؟
این چه نالهی دردمندی است در پایانِ یک عبادتِ آرام؟»حس کنجکاوی، کمکم طعمِ حضور را از او گرفت. کار به جایی رسید که دیگر به جای ذکر، منتظرِ فریادِ آقا بود. با خود لجاجت کرد: «اگر نفهمم این چه رازی است، دیگر این راهِ دور را نمیآیم. این هفته، هفتهی آخر است.»
آن روز پس از نماز، خودش را به خانهی کوچک و باصفای آقا رساند. گوشهای کز کرد و در سکوتِ اتاق، با دلش فریاد میزد: «آقا! یا بگو سرّ آن نالهها چیست، یا دیگر مرا در محرابت نمیبینی!» ناگهان آقا سر بلند کرد. نگاهی به چشمان مرد انداخت؛ نگاهی که نه به صورت، که به عمقِ جانِ او نفوذ کرد. مرد لرزید، انگار برهنه در مقابل آفتاب ایستاده باشد. ترسید و بیآنکه حرفی بزند، از خانه گریخت.آن شب در تهران، رویای صادقه، پرده از حجابِ او برداشت.
در خواب دید که در صفِ اول ایستاده؛ درست پشت سرِ آقا. لرزشِ شانههای آقا را میدید. همین که آقا به نماز ایستاد، دیوارِ محراب شکافته شد. چشمانِ مرد خیره ماند؛ باغی پدیدار شد که واژهها در وصفش حقیر بودند.
درختانی که شاخههایشان از سنگینیِ میوههای نورانی خم شده بود و نسیمی که بوی بهشت میداد. پیرِ فومنی، نه در مسجد، که در میانِ آن باغ قدم میزد و با هر ذکر، مرتبهای بالاتر میرفت.نماز به انتها رسید. پیرمرد به “سلام” آمد. مرد با چشمِ خود دید که درِ آن باغِ سبز، ناگهان شروع به بسته شدن کرد. درست در لحظهای که آقا میخواست با “السلام علیکم” به دنیای خاکی بازگردد، درِ بهشت محکم بسته شد. آقا فریادی لرزان کشید؛ فریادی از سرِ درد، دردِ هبوط، دردِ جدا شدن از معشوق و بازگشت به قفسِ تن و دنیای پر از غبار.مرد سراسیمه از خواب پرید. دستانش میلرزید و گونههایش خیس بود. حالا فهمیده بود آن فریادها، نالهی شوق نبود، دردِ فراق بود. فهمید که آقا هر روز برای آمدن به میان ما، جانکنده است. او تا سه سال بعد، دیگر نه برای کنجکاوی، که برای معطر شدن به عطرِ آن باغ، سحرها جادهی قم را در مینوردید. حالا هر بار که صدای سلامِ دردمندِ آقا را میشنید، با تمام وجود آرزو میکرد: «کاش من هم به یک “سین” از سلامهای تو میرسیدم، ای بنده خالص خدا…»
انتهای خبر/۱۳۰۴
تمام حقوق برای مجله خبری تپور محفوظ می باشد کپی برداری از مطالب با ذکر منبع بلامانع می باشد.