جنگی که با اهدافی بلندپروازانه و حداکثری از سوی آمریکا و اسرائیل آغاز شد، در نهایت در نقطهای متوقف شد که روایتسازی بیش از واقعیتهای میدان به چشم میآید؛ جایی که فاصله میان اهداف اعلامی مهاجم و دستاوردهای محققشده، ناگزیر با بازتعریف و مدیریت ادراکات درحال پُر شدن است یعنی گذار از «برنامهریزی برای تغییر» به «روایتسازی برای توجیه»
به گزارش مجله خبری تپور؛ ابراهیم افشاری؛ از منظر رسانه، آتشبس موقت میان ایران و ایالات متحده پس از ۴۰ روز درگیری، بیش از آنکه نشانه پایان یک جنگ باشد، آغاز مرحلهای تازه از رقابت در سطح روایتهاست.
هر دو طرف میکوشند نتیجه را در قالب «تحقق اهداف» بازتعریف کنند؛ اما بررسی روند جنگ نشان میدهد فاصلهای معنادار میان اهداف اولیه و دستاوردهای نهایی شکل گرفته است.
در سوی ایالات متحده، بهویژه در گفتمان سیاسی نزدیک به دونالد ترامپ، اهدافی حداکثری در ابتدای جنگ قابل شناسایی بود: تغییر رفتار بنیادین یا حتی ساختار سیاسی ایران، توقف کامل برنامه هستهای و تضعیف جدی توان موشکی و منطقهای.
این اهداف، هرچند در سطح اعلامی پررنگ بودند، اما در میدان عمل با محدودیتهای جدی مواجه شدند؛ از جمله هزینههای سنگین درگیری مستقیم، پیچیدگی محیط منطقهای و نبود اجماع بینالمللی برای یک پروژه بلندپروازانه مانند «تغییر رژیم».
در مقابل، ایران با مجموعهای از اهداف تدافعی-تهاجمی حفظ ساختار سیاسی، تثبیت بازدارندگی و ارتقای موقعیت چانهزنی در حوزههایی چون تحریمها و برنامه هستهای وارد میدان شد.
چکیده آنچه در بیانیههای رسمی و اظهارات مقامات کشور و شعام دیده میشود، تأکید بر تحقق همین اهداف است؛ از جمله تداوم غنیسازی، حفظ توان موشکی و پهپادی و استمرار نقشآفرینی منطقهای.
در این میان، تنگه هرمز بهتدریج از یک گذرگاه راهبردی به مهمترین ابزار فشار ایران بر معادلات بینالمللی تبدیل شد؛ ابزاری که نهتنها بر بازار انرژی و امنیت دریانوردی اثرگذار است، بلکه در روند مذاکرات نیز به یکی از نقاط کانونی و تعیینکننده برای رسیدن به نقطه پایان درگیری بدل شده است.
با این حال، نقطه کلیدی در تحلیل این جنگ، «تغییر ماهیت اهداف در طول درگیری» است. زمانی که دستیابی به اهداف حداکثری دشوار میشود، طرفین ناگزیر به بازتعریف موفقیت روی میآورند.
در این چارچوب، برخی موضوعات که پیش از جنگ وضعیت تثبیتشدهای داشتند (مانند امنیت و کنترل تنگه هرمز) در جریان درگیری به «دستاورد قابل ارائه» در میز مذاکره تبدیل شدند. این تغییر، نشاندهنده انتقال تدریجی از استراتژیهای تهاجمی به مدیریت بحران و کنترل هزینههاست.
در سوی دیگر، پذیرش آتشبس از سوی واشنگتن آن هم با نگاه مثبت به پیشنهادات ایران (آنگونه که در برخی روایتها مطرح شده و سکوت اولیه واشنگتن را به همراه داشته) بهعنوان عقبنشینی تعبیر میشود.
اما از منظر تحلیلی، این اقدام میتواند بخشی از یک راهبرد برای جلوگیری از گسترش جنگ، مهار هزینهها و حفظ ظرفیتهای راهبردی در بلندمدت باشد.
به بیان دیگر، همانطور که ایران تلاش میکند دستاوردهای میدانی را به موفقیت سیاسی تبدیل کند، آمریکا نیز میکوشد عدم تحقق اهداف حداکثری را در قالب «مدیریت بحران موفق» بازتعریف کند.
البته ایالات متحده در چنین شرایطی با یک دغدغه کلان مواجه است یعنی جلوگیری از فرسایش هژمونی و تصویر قدرت خود در نظام بینالملل.
برای واشنگتن(بهویژه در فضای سیاسی پیرامون دونالد ترامپ) این جنگ صرفاً یک تقابل نظامی نیست، بلکه آزمونی برای اعتبار راهبردی و میزان نفوذ جهانی به شمار میرود.
از همین رو، طبیعی است که تلاش برای روایتسازی به بخشی جداییناپذیر از سیاست آمریکا تبدیل شود؛ از طریق توییتها، مصاحبهها و حتی ادبیات تهدیدآمیز، تا هم تصویر کنترل اوضاع حفظ شود و هم از شکلگیری این برداشت در میان شرکا و متحدان جلوگیری گردد که قدرت آمریکا در حال افول است.
این نوع کنش رسانهای، در واقع تلاشی است برای مهار اثرات روانی و ژئوپلیتیکی جنگ و جلوگیری از تغییر موازنه در شبکه ائتلافهای بینالمللی.
نکته مهم دیگر، پیوند میان «میدان» و «دیپلماسی» است. در روایت رسمی ایران، مذاکره نه بهعنوان عقبنشینی بلکه بهعنوان ادامه میدان و ابزاری برای تثبیت دستاوردها معرفی میشود.
این چارچوببندی، در کنار تأکید بر انسجام داخلی، نقش مهمی در شکلدهی به افکار عمومی دارد. در مقابل، ایالات متحده نیز تلاش میکند از ابزار رسانه برای القای کنترل اوضاع و جلوگیری از تصویر شکست استفاده کند؛ تلاشی که باتوجه به اظهارنظرهای تند سیاستمداران آمریکایی و بین المللی، تاکنون با چالشهایی جدی مواجه بوده است.
در عین حال، این احتمال نیز قابل طرح است که ایالات متحده در خلال این درگیری، بهدنبال بازتنظیم اهداف عملیاتی و بهروزرسانی «بانک اهداف» خود بوده باشد؛ امری که در بسیاری از منازعات مدرن بهعنوان بخشی از مدیریت جنگ و آمادگی برای سناریوهای بعدی تلقی میشود.
در این چارچوب، آتشبس نه صرفاً پایان موقت درگیری، بلکه فرصتی برای ارزیابی، بازیابی و طراحی مراحل بعدی است.
از همین رو، برای طرف مقابل ضروری است که این دوره را با نگاه هوشیارانه دنبال کند؛ چراکه تجربه نشان داده آتشبسها همواره میتوانند شکننده باشند و احتمال نقض یا تغییر در معادلات، بهویژه در صورت تغییر موازنه یا محاسبات طرفین، دور از انتظار نیست.
از سوی دیگر، نقش مردم و رسانهها در این معادله، نقشی تعیینکننده و فراتر از یک عنصر پشتیبان صرف است.
انسجام اجتماعی، همراهی افکار عمومی و حضور فعال در میدان روایت، از جمله عواملی بوده که به تقویت موقعیت داخلی و خارجی انجامیده است.
رسانهها نیز با جهتدهی به افکار عمومی، مدیریت جریان اطلاعات و بازنمایی تحولات، عملاً بخشی از «راهبری میدان» را بر عهده داشتهاند. تداوم این همافزایی میان جامعه و رسانه، میتواند در مراحل بعدی (چه در تثبیت دستاوردها و چه در مواجهه با چالشهای احتمالی) نقش کلیدی ایفا کند.
شاید مهمترین جمعبندی این باشد که این جنگ، بیش از آنکه یک پیروزی قاطع بر اساس اظهارات آغازکنندگان جنگ باشد به یک وضعیت «بیبرنده قطعی» از سوی آنها منتهی شده است و درست همینجاست که نبرد اصلی نه در میدان، بلکه در عرصه تفسیر و روایت ادامه مییابد جایی که افکار عمومی، رسانهها و دیپلماسی، تعیینکننده نتیجه نهایی خواهند بود.
ناگفته نماند بعید است اسرائیل باتوجه به ذات متعرض خود، به آتش بس تمکین کند. کما اینکه تا زمان نگارش این متن همچنان در حال تعرض به مواضع حزب الله است و در چنین شرایطی بعید نیست باتوجه به حسن وفاداری ایران به شرکای منطقه ای و جبهه مقاومت مذاکرات پیش از آغاز پایان یابد.
انتهای خبر/۱۳۰۴
تمام حقوق برای مجله خبری تپور محفوظ می باشد کپی برداری از مطالب با ذکر منبع بلامانع می باشد.