نقد و بررسی رمان مار و پله

نشست‌ نقد و بررسی رمان مار و پله که داستان زندگی ادمین کانال داعش در ایران است، برگزار شد.

خانم ایمانی مجری برنامه: فائقه‌سادات میرصمدی، پژوهشگر و نویسنده کتاب جنگ خوب است و نویسنده کتاب ماروپله…

فقط این در اینترنت ذکر شده

جانشین سردبیر ماهنامه عصر جدید، آیه و داستان

س: چرا هیچ خبری از شما در فضای مجازی نبوده؟

خانم میرصمدی: ما برای فضای مجازی تربیت نشدیم، ما برای این تربیت نشدیم که فارغ از دیدن آدم‌ها و اینکه چه دارند می گویند گوش کنیم. من مجبور بودم و انتخابم این بود که از فضای مجازی دور باشم. فقط یک صفحه اینستاگرام دارم که در آن یادداشت‌های جدی می‌نویسم و یک کم استوری‌های با فضای ادبی که معرفی کارهایم است که به عنوان ویترین به آن نگاه کردم، صفحه من نیست. فضای مجازی جای خوبی برای آدم‌ها نیست. ویترین درست و مشت درستی از خروار یک آدم نیست، نمونه آماری درستی از یک فراوانی نیست. ما بلد نیستیم درست از این فضا استفاده کنیم. و خب دوست نداشتم در فضای مجازی کاری داشته باشم و اینکه هرجا لطف داشتند دعوت کردند به همکاری یا برای تدریس، من گفتم خبرنگار، نویسنده و کارگردان. پژوهشگری موفق است که خودش در اثر هیچ باشد حتی در اصول یادگیری گزارش‌نویسی من گفتم من امروز که رفتم در خیابان باران می‌بارید ربطی به بیننده و شنونده ندارد؛ سنگ ببارد به او چه ربطی دارد. سوژه، موضوع، مهم است اینکه چه کسی، کی کجا رفته سراغ چه کاری اصلاً مهم نیست. در گزارش‌های من هم اصلاً نیست که من چطوری رفتم اونجا رسیدم. من فقط دوربین/ آینه را بردم گذاشتم یک جایی که شما نمی‌دیدید. هر کسی یک پاراگراف می‌نویسد یک دوربین یا آینه می‌گذارد که منی که نیستم ببینم. اینکه منیت من، چند سالم هست، چطور فکر می‌کنم تیپم چطوریه اصلاً مهم نیست. ضمن اینکه در اثر هنری آینه تمام قد معرفی کسی است که آن را خلق کرده، خودش نشان می‌دهد اما نیازی به گفتن خالق اثر ندارد. من در همه سال‌هایی که کار کردم دوست داشتم به جای حرف زدن من افراد اثر را ببینند. یعنی آن تعداد view که می‌خورد، همیشه دوست داشتم در تلویزیون کار کنم. در یک مدتی توانستم و الآن هم مشغولم کار می‌کنم. از این جهت که رسانه‌ای است که در کشور ما بالاترین تعداد بیننده را دارد. همیشه دوست داشتم تعداد زیادی از آن زحمتی که من کشیدم و فکر می‌کردم کار درستی است استفاده کنند ولی اینکه من کی‌ام، چه شکلی‌ام، کجام، چی فکر می‌کنم برام اصلاً مهم نبوده. به خاطر همین سراغ مصاحبه، نه در کارهای پژوهشی و نویسندگی و نه کارهای تصویری نرفتم.

ایمانی: این جلسه اولین جلسه‌ای است که خانم میرصمدی لطف کردند و قبول زحمت کردند که حضور داشته باشند. یعنی حتی در جلسه رونمایی کتاب ماروپله حضور نداشتند. الان این کتاب به چاپ ششم رسیده و ایشان هیچ خبرگزاری و هیچ جلسه رسمی شرکت نکردند و باعث افتخار است که قبول زحمت کردند. شما فرمودید که فضای مجازی ویترین است. شما از این ویترین استفاده خیلی مناسبی کردید. کتاب‌های شما با عناوین «جنگ خوب است»، مار و پله، عنوان‌هایی که ذاتاً مخاطب را جذب می‌کند یعنی شما از ویترین مخاطب را می‌کشانید به فضای حقیقی. این عناوین را مخاطب می‌شنود، کنجکاو می‌شود بیاید قصه شما را بخواند. درباره این عناوین کمی برای ما توضیح دهید.

نویسنده: مهمترین کار یک ژورنالیست این است که قلاب خوبی را پهن کند، تور خوبی را پهن کند برای بهترین ماهی‌ها. قلاب درگیرکننده‌ای بگذارد. من برای جذب کسی که می‌خواهد مطلب من را بخواند هیچ دستاویزی جز تیتر ندارم. برای کسی که بخواهم بکشانمش سمت خواندن کتاب هیچ چیزی جز عنوان کتاب و حالا بحث طراحی‌اش که کمی از محتوا دورتر می‌شود. هیچ راهی جز عنوان ندارم حتی در عنوان مستندهایم هم همین. مثلا آن کاری که برای کردها ساختم اسمش کیمیاباران است. یک مفهوم مثبت به ذهنمان متبادر می‌شود ولی کردها به بمباران شیمیایی می‌گویند کیمیاباران (به شیمیایی می‌گویند کیمیاوی chemical در انگلیسی). وقتی این عنوان را کسی می‌شنود ذهنش اصلاً سمت بمباران شیمیایی نمی‌رود. یا مثلا ماجرای صدای ملت، تا الان خیلی مستند ساخته شده درباره دولت و ملت درباره رابطه رسانه‌ها با دولت‌ها درباره میزان دموکراسی در ایران. آیا ما اینقدر که مدعی دموکراسی و مردمسالاری در جمهوری اسلامی هستیم آیا به این دموکراسی پایبند بودیم؟ آیا انجام دادیم؟ خب ما از هر طیفی دعوت کردیم. یعنی هم معمم در فیلممان داریم، هم مسعود ده‌نمکی را داریم، هم بهروز افخمی را داریم، هم خانم رجایی‌فر را داریم، از دانشجویان خط امام، هم عبدخدایی، تنها باقیمانده فداییان اسلام، هم صفار هرندی را داریم که یک دوره‌ای وزیر بود و الان شورای نظارت بر صداوسیما هستند، سالها خودشان نویسنده روزنامه کیهان بودند یعنی کیهان و آقای صفار هرندی نامشان با هم عجین شده بود از هر طیفی دعوت کردیم اما به یک انسجامی رسیدیم در صدای ملت که همه معتقد بودند که آن رسانه‌ای موفق است که بتواند مطالبات مردم را از هر دولتی بگیرد و همه متفق بودند سر اینکه نباید دولت و هرم قدرت حاکمیت تقدس داشته باشد چون چیزی که تقدس دارد کمی و کاستی درش راه نداره نقصی درش راه نداره ولی وقتی یک نقصی وجود دارد و ما داد می‌زنیم که این نقص درست بشود یعنی داریم به سمت جامعه آرمانی می‌رویم هنوز به آرمان‌ها نرسیدیم. یا در بحث عدالت که در صدای ملت دارد بررسی می‌شود یا مثلا کار کابوس آمریکا. آمدیم روایت توانمندیِ ایران را زبان خارجی‌ها، مثلا رییس دانشگاه حیفا می‌گوید: ایران می‌تواند روزی سه هزارتا موشک به تلاویو شلیک کند تا هر وقت بخواهد (۱ ماه، ۲ ماه) و این از بمب برای ما بدتر است. و یا مثلا ما دیدیم همه آمریکایی‌ها و اروپایی‌ها وقتی در مواجهه با تهدیدات ایران قرار می‌گیرند می‌گویند ما می‌ترسیم یک روز صبح بیدار بشویم و ببینیم که نه می‌توانیم پنیر بخریم نه می‌توانیم بنزین بزنیم، چون مهندس‌های ایرانی کارتهای اعتباری ما را هک می‌کنند. اصلا فضایی که آنها دارند راجع به جامعه ایران فکر می‌کنند ورای فضای شبکه‌های فارسی‌زبان است. واقعا باعث تاسف است هرکس می‌خواهد ایران را از بیرون تماشا کند قطعاً و یقیناً باید از زبانهای خارجی ایران را تماشا کند نه از فارسی زبانها. آن کسی که دارد در شبکه خارجی به زبان فارسی صحبت می‌کند برای منع آمده نه برای واقعیت. شما اگر می‌خواهی از زبان دیگران ببینی خودت را. برو CNN را ببین برو CBS News را ببین، برو BBC word رو ببین، برو ZF رو ببین برو France 24 رو ببین. نباید بروی شبکه‌های فارسی زبان را ببینی. براتون یک داستان تخیلی تعریف کنم.

یک جایی هست یکسری آدم برای یک توضیحی فرامی‌خوانند. همه می‌گویند اینهایی که این آدم‌ها را برای توضیح فرامی‌خواندند دیو و دد هستند. موقعی که این آدم‌ها وارد این ساختمان می‌شوند ناخن می‌کشند، سوزن فرو می‌کنند داغ و درفش می‌کنند اما وقتی یک خانمی وارد می‌شود یک مدتی حالش خوب نیست بعد می‌رود آزمایش می‌دهد می‌بینند باردار است بعد می‌فهمند غذاهای آن ساختمان بهش نمی‌سازد هر روز برای او غذای جداگانه می‌گیرند می‌گذرد یک خانم دیگری شناسایی شده که باید بیاید یکسری توضیحات بدهد بعد می‌فهمند پا به ماه است بعد دور هم می‌نشینند ببینند باید چه کار کنند متفقا به این نتیجه می‌رسند که باید بچه‌اش را به دنیا بیاورد چون ممکن است هول کند با اینکه توضیحاتی که می‌خواهند ازش بگیرند توضیحات معمولی نیست. توضیحات محکمی است اشتباهات بزرگی انجام دادند آن خانم‌ها. صبر می‌کنند بچه‌اش را به دنیا بیاورد صبر کنیم یک هفته بگذرد. نگهداری یک کسی که متهم است در محیط بیرون خیلی سخت است. یعنی آن فرد هر کاری انجام دهد برعهده کسی است که تعلل کرده در دعوت و فراخواندن او. ولی او این خطر را به جان می‌خرد که فضای مادر فرزندی به هم نخورد تا ۱۰ روز. خیلی عجیب است بعد می‌روند او را می‌آورند. بچه یکی از کسانی که این بنده خدا را آورده هم‌سن این بچه است. یعنی هر دو در یک هفته بچه‌دار شده‌اند خودش می‌گوید من خبر ندارم بچه‌ خودم چندم چه واکسنی باید بزند ولی برنامه به دنیا آمدن این بچه را زدم کنار میزم این واکسن یک ماهگی، سه ماهگی، ۶ ماهگی، همون پوشکی که برای بچه خودم می‌خرم همون مارک شیر خشکی که برای بچه خودم می‌خرم برای او هم می‌خرم. حالا یا بعدا حساب می‌کنم یا نمی‌کنم من اصلا به اینش کار ندارم. این داستان تخیلی و داستان عجیب و غریب در زندانهای اطلاعات ایران اتفاق افتاده که همه فقط درباره تعرض و تجاوز و داغ و درفش و گرسنگی و لاغری در آنها صحبت می‌کنند. من با همه کاستی‌هایی که در کشوم می‌بینم و خودم را مسئول می‌بینم و شما را مسئول می‌بینم معتقدم ما باید این مملکت را درست کنیم با همه کاستی‌ها نمی‌توانم بپذیرم که اتفاقات بدی در زندانهای ما می‌افتد. من دیدم. دروغ است. از نویسنده‌های بزرگ جبهه خودمان به من گفتند که مواظب باش خانم میرصمدی انگ حکومت بهت نخوره. من دارم برای این مملکت کار می‌کنم یکسری قوانینی وجود دارد بهش می‌گویید حکومت بگویید بهش می‌گویید دولت بگویید. من اصلا با این عبارات کاری ندارم من افتخار می‌کنم به کشورم. من نویسنده این مملکتم اما اون کسی که دروغ می‌گوید باید خجالت بکشد من این‌ها را به چشم دیدم شما باورتون میشه؟ مدینه حالش بد بوده ۳-۴ ماهه ۵ ماهه ۶ ماهه که باردار بوده هنوز در زندان بوده اون کسی که مسئولیتش ۳ درجه بالاتر از بازجو هست می‌گوید به این میوه خشک و لواشک برسونید باورتون می‌شه؟ یا برای بچه‌اش اسباب‌بازی بگیرید کسی که در مظان اتهام به این بزرگی است. ما در سال ۹۶ از نظر امنیتی اتهام و تهدید بزرگتری از پیوستن به داعش نداشتیم چون اوضاع خوبی در منطقه نداشتیم. اوضاع کشور خوب بود. بزرگترین تهدید اطراف ما چه در غرب چه در شرق کشور داعش بود یعنی بدترین کسی که می‌توانستیم دستگیر کنیم ایشون بود شما فکر می‌کنید به همچین کسی لواشک برسونند؟ درحالی که در خانه خودش همچین شرایطی را نداشته و از همین آقایانی که این خانم را دستگیر کرده بودند کمک می‌خواستند. با این تبلیغات امروز اگر بخواهیم راجع بهش حرف بزنیم همه می‌گویند جک هست ولی من این جک را دیدم، من این فیلم تخیلی را دیدم آدم‌هایش واقعی‌اند، قابل اثبات و قابل رؤیت هستند. می‌توانم ببرمتان نشانتان بدهم. اصلا این طور نیست که در رسانه‌ها نشان می‌دهند که داغ و درفش است. بله اون کسی که وارد زندان‌های اطلاعات می‌شود یا وارد فضای اتهام و جرم می‌شود از کرده‌های خودش ناراحت است و می‌ترسد که بفهمند چه کار کرده، کدوم‌هاش رو اینها می‌دانند. «یادم از کشته خویش آمد و هنگام درو» و کدام را می‌خواهند درو کنند وگرنه کسی کاریش ندارد، ما شکنجه نداریم در زندانهای ایران. من رفتم دیدم کسی را شکنجه نمی‌کنند. طرف به آن چیزی که به اعمال و اقدامات خودش دارد شکنجه می‌شود. مثل اینکه اون دنیا خدا بیکار نیست آتش درست کنه شما زحمت می کشی از اینجا با خودت می‌بری. هیچکس را آنجا خداوند داغ و درفش نمی‌کند. همه از اینجا با خودمان می‌بریم. همین اتفاق در زندانهای اطلاعات می‌افتد بله بازجویی سنگین است. سوال و پرسش سنگین است تعداد ساعت‌های زیادی پشت سرهم باید جواب دهند. باید حرف دقیق بزنند. این‌ها مشخص است. اینها سختی‌های آن اقداماتی است که انجام داده‌اند. خیلی خوشحالم این کتاب چند سال قبل از ماجراهای بدی که در دو سه ماه اخیر گذراندیم چاپ شده یعنی من آن روز ذهنم اصلا به اینجا نمی‌رسید که همچین چیزی در ایران باب شود و پیش از آن نوشتیم که چه اتفاقی می‌افتد. من اینها را خودم دیدم و هرکسی بخواهد می‌توانم بهش اثبات کنم. می‌توانم آن آدم‌ها را دعوت کنم و باهاشون حرف بزنیم که با این مسئله و این موضوع که انقدر تهدید بزرگی است. جریانهای تکفیری جریانهای اقداماتی هستند جریانهای فکری نیستند مثلا حزب … نیستند که چون با ما در تعارض هستند پس خطرناکند. واقعا خطرناکند واقعا دستشان به بمب و اسلحه میره و خیلی خشن هستند و خودشان را نمی‌بینند. در کتابم آوردم: عملیاتی هست به اسم انقماصی یک بار می‌زند خودش یک کم آسیب می‌بینه اطرافیان هم یک کم آسیب می‌بینند مردم که جمع شدند اینها را جمع و جور کنند دکمه دوم را می‌زند همه از بین می‌روند. انتحاری نیست که در یک هوا از بین برود. طرف خودش رو در دو مرحله مرگ می‌دهد. شما از چه منظری می‌خواهید با این حرف بزنید؟ با همچین آدمهایی با این سعه صدر برخورد می‌کنند و این کار را انجام می‌دهند ضمن اینکه یک نکته دیگر اینکه من واقعاً از سیستم عملیاتی اطلاعاتی کشور خواهش می‌کنم از تجربه موفق این کتاب استفاده کنند به لحاظ محتوا نه به لحاظ نویسندگی و اجازه بدهند پرونده‌ها بیرون منتشر بشه. هیچ اتفاق بدی نمی‌افتد مردم نسبت به چیزی که نمی‌شناسند متوحش می‌شوند و می‌ترسند اما وقتی آشنا می‌کنید و چون شما درباره یک بخشی که نزد شماست اطلاع نمی‌دهید از بیرون هرکسی هر چی بگوید باور می‌کنند، می‌پذیرند. این اشتباه است وقتی طرف روبرو از هیچ دروغی فروگذار نمی‌کند. هیچ حد و مرزی ندارد، من برای کارم حد و مرز دارم ولی اون کسی که می‌خواهد دروغ بگوید هیچ حد و مرزی ندارد خیلی راحت است. او هر دروغی را می‌گوید. این کتاب بدون تبلیغ، بدون اینکه نویسنده‌اش به آن الصاق شود، بدون اینکه توضیح داده بشود، بدون اینکه سوژه‌ای وسط باشد بدون اینکه آن آقایانی که این کتاب را انتشار دادند و درخواست کردند من برایشان این کتاب را نوشتم خودشان فعالیت کنند با اینکه کتاب ۴۰۰ صفحه است در این دوره زمانه ۴۰۰ صفحه خواندن واقعاً مصیبت است، واقعاً کسی را پابند کتاب کردن و به صفحه ۴۰۰ رسوندن خیلی کار سختی است اما این کتاب به چاپ ششم می‌رسد. در عرض سه سال، یعنی اینکه این ظرفیت وجود دارهد، یعنی اینکه خواننده ۴۰۰ صفحه داریم، یعنی اینکه موضوع اطلاعاتی، موضوع جاسوسی-پلیسی، تکفیری، و اقوام برای مردم جذابیت دارد. شما اشتباه می‌کنید فکر می‌کنید یک پاساژ پالادیوم تهران برای مردم جذابتر از روستاهای بلوچستان است. ۴۴ سال است ما داریم این اشتباه را می‌کنیم، واقعاً روستای کردستان برای من شهری (نه شهری زده) که شهرم را دوست دارم هنوز زیباتر از تهران است. هر کس برود ببیند می‌گوید آنجا زیباتر است. به لحاظ زیبایی‌شناسی پوشش تمام اقوام ایران به خصوص خانم‌ها به دلیل شکل، به دلیل رنگی که استفاده شده، به دلیل ترکیبش زیباتر از تهران است ما از این طبیعت‌ها نه در نوشتن استفاده می‌کنیم، نه در تصویر استفاده می‌کنیم، نه در ارائه سبک زندگی استفاده می‌کنیم. خیلی بد است، همین الان من می‌توانم ده مدل خانوم یاد بدهم که چه جوری زندگی می‌کنند، چی می‌پوشند، چی می‌خورند.۱۰ مدل جدا، کاملاً متفاوت. ما اگر این را بگذاریم روی میز واقعاً جایی برای زنان اروپایی می‌مونه؟ زن اروپایی خالی از رنگ، خاکستری، رنگهای خنثی. این خیلی فرق می‌کند، یک زن روستایی که ده تا رنگ شارپ کنار هم میگذارد. این ظاهر قضیه است، در باطن هم همینقدر سبک زندگی متفاوت جذاب داریم. خب خالی هستیم. نوجوان ایرانی آن‌قدر که فلان خواننده و فلان مدل دم دستش هست اصلا نمیدونه چی سرچ کنه بزند زن بلوچ? چی میاد بالا؟ یک سری روبنده بیاد. شاید اصلاً کار نشده باشه. ولی مثلاً بزن مدل فلان ۱۰۰ مدل ۱۰۰۰ مدل چیز میاد که جاهای مختلف از منظرهای مختلف به این مدل آمریکایی نگاه شده. بعد می‌افتیم در این بحران که این مدل آمریکایی به دلیل مشروعیت و جذابیت و مخاطبی که قبلاً پیدا کرده هر حرفی بزند حجت است، می‌گویند خانم مهسا امینی را کشتند همه هم باور می‌کنند. امروز هم آنجلیا جولی ازشون حمایت کرد و گفت جمهوری اسلامی آدمهای بدی هستند الان دیگه ما می‌خواهیم چی بگوییم؟ طرف آنوری آمده دنبال‌کننده جمع کرده، برای خودش مشروعیت ایجاد کرده واقعا کی در این همهه به صدای درست گوش می‌دهد؟ در وضعیت آرامش وظیفه من است که از زن ایرانی، از سبک ایرانی برندسازی کنم. ده جور برند داشته باشم. انتخاب درست بدهم به مخاطبم. ما همیشه فکر کردیم که اگر در داخل مرزها کار کنیم برای تمامیت کشورمان، برای مرکزیت کشورمان انگ حکومتی به همون می‌خوره بابا اصلا حکومت را بگذارید کنار کی الان یادش میاد دوره آقای خاتمی چه اتفاقی افتاده همینقدر اتفاقات سیاسی گذراست. بعد از اون اتفاقات چیزی که باقی می‌مونه شاکله اصلی هست که با آمدن هیچ حکومتی از بین نمی‌رود. هیچ کس نمی‌تواند این شاکله اصلی را از افراد بگیرد. ما متاسفانه برندسازی از اوضاع قومیتی کشور متاسفانه همیشه قومیت دو کشور ما به لحاظ امنیتی و سیاسی و فرهنگی نگاه تهدید بود، نگاه فرصتی نبود، با اینکه در نگاه فرصتی من برای ده جور سلیقه یک کاتالوگ دارم. به جای اینکه بخواهیم بگوییم اینها می‌خواهند بالقوه شر ایجاد کنند در کشور، این نگاه خیلی فرق دارد. ما نگاه فرصتی نداریم به اقواممان، متاسفانه این نگاه شاید مخالف حرف من باشد. این هم یک تهدید است، مثلا ما یک تهدید داشتیم از جانب یکی از قومیتهای کشور ولی خب بستر کتاب این را به ما نمی‌دهد که هرکس بلوچ هست پس تروریست هست. ما به واسطه این داریم بلوچ را می‌شناسیم می‌فهمیم که اینها چطوری وارد ایران شدند، چطوری دور هم زندگی می‌کنند، مهمونیشون چطوری است. چطور مهمان‌نوازی می‌کنند، آنکه یک واسطه‌ای داره در جنوب کشور وقتی از مرز وارد می‌شود این‌ها را تحویل می‌گیرد. این‌ها طوری برای مهمان احترام قائلند که اگر یک نیروی امنیتی کشور را مهمان یک خانواده قاچاقچی بلوچ کنید مهمان در امان است. اینها ذاتا در تعارض و دشمنی‌اند ولی جایی که اسم مهمان رویش قرار می‌گیرد در امان است حتی راهی‌اش می‌کنند برود. به خصوص راجع به قوم بلوچ و قوم کرد که کار کردم واقعا حسرت می‌خورم که کار نشده. ما هزارتا پیشنهاد زیبا، پیشنهاد جذاب داریم برای نسل جدید، از همین قومیتهای داخل کشورمان که هم زیباتر به نظر می‌رسند هم متفاوت به نظر می‌آیند، نسل نوجوان احتیاج به تفاوت داره، می‌خواهد شاخص، برند و زیبا به نظر بیاد، با بقیه متفاوت باشد. انقدر ما نسخه داریم که از هیچکدام از آنها استفاده نکردیم. این نسخه‌ها را می‌توانیم تعمیم بدهیم. چطور من اگر با این پوشش وارد کردستان یا بلوچستان شوم شاز هستم آنها هم بیایند تهران همینقدر متفاوتند یعنی ما خیلی انقطاع فرهنگی داریم.انقدر که عزیزان جهانگرد، مشتری، و خریدار ترکیه را می‌شناسند بلوچستان را نمی‌شناسند و مصیبت با هزار جور ممنوع الخروجی و ممنوع الورودی رنج سفر را به خودشان می‌خرند که تفاوت تزریع ارز، بالا و پایین را به جان می‌خرند که بروند ترکیه را ببیند در صورتی که میشود قسم خورد که در ترکیه چیزی وجود ندارد که در ایران نیست.

ایمانی: کتاب ماروپله درباره شخصیتی به نام مدینه است، یک دختر ۲۴ ساله و با توجه به چیزی که در مقدمه فرمودید تصور می‌کردند که یک فرد خیلی هیکلی و توانمند است در حالی که یک شخص نحیف ۲۳ ۲۴ ساله است شوهری که معتاد است. دو تا بچه دارد مشکلاتی که بعد از ازدواج متوجه می‌شود خودش کار می‌کند با پول خیاطی زندگیش را می‌گذراند پسردایی‌اش می‌آید خانه‌شان. به واسطه اینکه اینقدر این فرد قابل اعتماد بوده حتی همسرش هم اعتماد می‌کند که این فرد به نام حسن خانه‌شان رفت و آمد کند حتی مدینه ذکر کرده حتی زمانی که همسرم خونه نبوده این فرد می‌رفته و می‌آمده به جایی می‌رسد که این حسن بهش الگو می‌دهد و می‌گوید کاری به کار همسرت نداشته باش خیلی روی اختلافاتت زوم نکن من یک گوشی برات میخرم و یکم درگیر فضای مجازی شد از اینجا شروع میشه و کم‌کم مطرح میکنه که عضو کانال‌های داعشی شو بعد مدینه را به عنوان یک اکانت مرد چون خانم‌ها نمی‌توانستند در گروه های داعشی باشند عضو می‌کند و ادمین کانال‌های داعشی می‌کند و یک روز بهش میگه من می‌خواهم از اینجا بروم مدینه هم بهش بگه من هم باهات میام و با هم فرار می‌کنند دوتا بچه را برمی‌دارد از ایران میرود و وارد دولت اسلامی عراق و شام می‌شود به قول خودشان در افغانستان با دردسر خیلی زیاد و مدینه فکر میکنه که الان میخواستم در سایه شریعت یک زندگی خوبی داشته باشیم و کاملاً با یک چیز متفاوتی مواجه می‌شود حسن وقتی از خانواده جدا میشه کاملاً رفتار متفاوتی را بروز می‌دهد در مسیر می‌بینیم که لحن حرف زدنش با مدینه تغییر میکنه میگه از بچه‌های من هیچ وقت حسن خوشش نمی‌آمده وقتی اونجا این مسائل را میبیند از بحث‌های متفاوت به جزئیات مطرح می‌کنید از مشکلات سبک زندگی در دولت اسلامی را شما مطرح میکنید بعد اینجا این بحث مطرح می‌شود چند بار می‌رود پیش امیر کتیبه هجرت این بحث را مطرح می‌کند که من می‌خواهم برگردم میگن نه اینجا یا باید کسی بمیره یا زندگی کنه حسن اول بهش قول میده که خب برمی‌گردیم بعد میبینه که حسن خودش یکی از عنصر های امنیتی داعش بوده و بعد اینجا این بحث پیش میاد که فرار میکنه به بهانه اینکه مشکل روحی داره میفرستنش به بیمارستان در شهر دیگه‌ای که در خارج از دولت اسلامی عراق و شام بوده و از آنجا فرار میکنه با دوتا بچه و برمیگرده ایران و مامور های اطلاعاتی ایران دستگیرش می‌کنند ماجرا در واقع از اینجا شروع میشه و بخش اعظم این کتاب بازجویی این خانم است که مطرح شده حتی دیده می‌شود بازجویی‌ها با فونت متفاوتی تایپ شده در روایت این بازجویی به تفصیل و جزئیات مرور می‌شود درطول بازجویی‌ها نویسنده به مخاطب تنفس می‌دهد و راجع به وضعیت جسمانی مدینه حرف میزند که مدینه تهوع داره حالش بده که ازش آزمایش می‌گیرند و متوجه میشوند که باردار است و این بحث مطرح می‌شود که نویسنده در حدی که نویسنده بین بازجویی یک نفسی به مخاطب می‌دهد مخاطبین می‌گویند که اگر این بحث زندان کمی کمتر بود شاید یک جاذبه بیشتر ایجاد می‌کرد

نویسنده: من باید یک قصه‌‌ای روایت کنم که برای مخاطب معمولی ناآشنا است مخاطب معمولی کتاب نه زن بلوچ را می‌شناسد نه تفکر تکفیر را نه اهل سنت را درست می‌شناسد نه اون کسی که او را دستگیر کرده می‌شناسد مردم ماموران اطلاعاتی را نمی‌شناسند دوتا سریال هم که ساخته شد بعد از این کتاب بود که باز هم چون کارهاشون خیلی تخصصی است از کارهایی که در حوزه تکفیری انجام می‌شود با کسی که در حوزه جاسوسی کار میکنه متفاوت است حوزه جاسوسی حوزه تر و تمیزتری است حوزه تکفیری سختتر است چون اینها التقاطی هستند. بچه‌هایی که میخوان روبروی اینها بنشینند باید یک دوره تحصیلات حوزوی داشته باشند چون اینها یک اشکالاتی می‌گیرند که شما در پاسخ گفتنش می‌مانید باید اطلاعات دینی درستی داشته باشی من می‌خوام دوتا ابهام، دو نفر مبهم روبروی هم قرار بدهم برای یک آدمی که چیزی از این قضایا نمیداند. شما چقدر از زنان بلوچ میدانید؟ هیچی، میشه؟ ندیدمش.

چی فکر میکنه؟ نمیدونم من فکر می‌کنم به زور شوهرشون دادند نه اصلا به زور شوهر نمی‌دهند اینها در سن ده دوازده سالگی ازدواج می‌کنند پس من و شما ایشان را نمی‌شناسیم تفکر تکفیر چیه؟ میگی اهل سنت میگه ما اهل اجرای قوانین پیغمبریم.

راست میگه. مگه نباید دزد را قطع ید کنند؟ بله. مگه در قرآن نیامده؟ میگه بله. چرا ما نمی‌کنیم چرا انقدر در مملکتمون دزدی زیاده؟ (مملکت را از خودشون نمیدونن) با کسی مواجهیم که علقه هویتی نداره هر روز میتونه هر چیزی را ادعا کنه امروز میگه من مرضیه هستم فردا میگه من راضیه‌ام پس فردا میگه من اصلاً بچه ندارم یا اصلاً ازدواج نکردم من خودم در یک فضای ابهامی قرار گرفتم که خیلی تلاش کردم. یک سال شب و روز من دو طرف دعوا را سعی کردم بشناسم. هم ببینم. هم برم بستر قضیه را ببینم. هم برم مرز را ببینم. برم افغانستان را ببینم. برم بلوچستان خودمان را ببینم. بروم روی نقشه ببینم اینها کجان. چی میگن. اصلا مگه میشه؟ تفکر تکفیری خیلی لایه لایه است و لایه جهل مرکب است. حتی بین افغانستان و عراق و شام تفکرشان خیلی فرق دارند. مثلاً این بحث جهاد نکاح و اینها اصلا اینجا وجود نداره. برای بیان تفکر تکفیری مجبور بودم از ابزار بازجویی استفاده کنم چقدر باید حرف می‌زدم که بتوانم اینها را توضیح دهم من میخواستم درام را پیش ببرم مجبور بودم در سوال جواب بازجویی این را بگنجانم

خانم توکلی: دخترهای نوجوان و جوان خیلی این کتاب را دوست دارند برای اینکه تونستید آن مباحث پیچیده را خیلی شفاف بیان کنید و در عین حال که ساده و روان است یک رمزگشایی که مثلاً برای مخاطب رمان خوان حرفه‌ای شاید خیلی ساده باشد ولی برای عامه مردم باز کردن این مسئله شفاف بیان کردنش و رمزگشایی آن خیلی جذاب است

نویسنده: در حوزه تکفیر چاره‌ای جز ساده‌نویسی نداشتم. من در کار ژورنالیستی حتی در زبان مستند به سهل و ممتنع معتقدم یعنی با زبان آسون حرف بزن ولی درباره مفاهیمی حرف بزن که طرف دوساعت بهش فکر کنند یه جوری داستان را بچین که مثلاً این گرهی الان داره باز میشه مال صفحه ۱۰۰ است تو الان صفحه ۲۰۰ هستی. ۱۰۰ صفحه پیش یه چیزی اتفاق افتاده تو گره را الان داری باز می کنی، چون موضوع کتاب خیلی سنگین است شما نمی‌دانید اسم تکفیر یعنی چی؟ اینها خودشان اعلام می‌کنند که فلان کسی که فلان کار را انجام داده‌ای از دین خارج شدی پس تو کافری و لایق کشته شدنی. باید کشته شوی. خودش به تنهایی به نتیجه میرسه. خودش حکم می‌دهد. خودش هم اجرا می‌کند. این تفکر تکفیری دشمن قریب و دشمن بعید دارند. باهاشون حرف میزنی می‌گوید بله آمریکا هم دشمن است اسرائیل هم دشمن است ولی شیعیان دشمن‌ترند. دشمن نزدیک و دشمن دور.

می‌گوید ما موظفیم از دشمن قریب شروع کنیم. این است که مسلمانها را به جان هم می‌اندازند تا تمام نشدن مسلمان‌ها نوبت اسرائیل و آمریکا نمی‌ریزد و نوبت دشمن بعید هیچ وقت نمی‌رسد این سرویس‌هایی که دارند مغز متفکر این جریان را اداره می‌کنند خودشان اسرائیلی و آمریکایی هستند. خودشون اسم خودشان را دشمن بعید گذاشتن که حالاحالاها نوبت بعدی تأدیب این دشمن نرسد. این که اقشار مختلف با مدینه همزادپنداری می‌کنند به این دلیل است که مفاهیم انسانی زن و مرد ندارد. قشر خاصی را تحت تاثیر نمی‌گذارد. یکی وقتی از بی‌پولی آسیب می‌بیند. اذیت می‌شود زن و مرد ندارد. در شرایطی که تو مجبوری با یارانه ۴۵ هزار تومانی زندگی کنی از جنسیت عبور می‌کنی برسی به انسانیت همه چیزهایی که آدمیزاد را خوشحال میکند تو را خوشحال میکند در کتاب همین اتفاق می‌افتد من سعی کردم بگویم آنچه برای مدینه اتفاق می‌افتد برخاسته از یک محرومیت است. همین که ما افراد محروم را درست بشناسیم همین که شاید یک زنگ تلنگری باشد که کسانی که دستشان می‌رسد درصد محرومیت را پایین‌تر بیاورند

خانم ایمانی: در کتاب این طور به ما القا می‌شود که مدینه یک وضعیت خفت باری داشته از جانب شوهرش تحت فشار بوده مخاطب تا اینجا با شما همراه میشود یک جایی شما وسط کتا استاپ می زنید و از مدینه می پرسند که چرا رفتی؟ مدینه میگه برای دین برای عقیده. مخاطب یکه می خوره.

نویسنده: من ساعت‌ها با برادرانی که باهاشون کار کردم بحث کردم آنها می‌گفتند اینها مشکل اعتقادی دارند من می‌گفتم اینها مشکل معیشتی دارند. کسانی که در حاشیه کشور دارند زندگی می‌کنند بخاطر مشکلات معیشتی خودشان را در تعارض با جمهوری اسلامی می‌بینند می‌گویند ما دشمنیم بعد می‌روند دنبال دلایلی که این دشمنی را تقویت کنند بعد چه بسته‌بندی شیکتری از اعتقاد؟ چه بسته‌بندی بهتر از اینکه بگه من با تو مشکل اعتقادی دارم و اصلا با تو حرف نمی‌زنم. اختلاف اعتقادی بسته‌بندی شکیلی است برای اختلاف. خیلی بسته‌بندی تر و تمیزی است. این‌ها با وصل کردن خودشان به عقیده می‌خواهند از آن فقر فرار کنند و خودشان را تبرعه کنند اظهار به فقر، اظهار به نداری، اظهار به محرومیت خیلی سخت است. بله ممکنه شما رو به روی مسئولش قرار بگیری بگی بابا این چه وضعیه؟ ما آبمون قطعه ولی وقتی جلوی یک غریبه میشینه نمیتونه بگه آب خونمون قطعه. میگه میدونی چیه؟ جمهوری اسلامی از ما خوشش نمیاد آب ما را قطع میکنه بازی هزار درجه تغییر می‌کنه من میخواستم این کنتراست را آنجا نشون بدم. میگم بیا این مشکل داره. میزان نیست. در این کشور زندگی میکنه یا وابسته به این کشور هست یا نیست اگر هست وظیفه ما این است که یکی از شهروندان این کشور هست اگر نیست مگر ما ادعا نکردیم ما طرفدار مستضعفان عالمیم این یک مستضعف بیا برس. ما خیلی در مرزهامون کوتاهی کردیم به خصوص مرزهای جنوب شرقی کشورمان واقعاً کوتاهی کردیم من همیشه با اردوی جهادی مخالف بودم. اردوی جهادی توهین به جمهوری اسلامی است تا امروز ما کاری نکردیم که نیاز بوده گروهی داخل کشور خودمان جهاد کنند که درست کنند خیلی زشت است باید رو به بیرون باشد جهاد رو به داخل نداریم. اصلاً ما علیه چی بایستیم؟ میتونیم ندای عدالت بدیم و تا برقراری عدالت در تمام عالم حرفمان را ادامه بدهیم. مثل حرفهای امام خمینی. ما از امام خمینی یاد گرفتیم. ما که از خودمان چیزی نداشتیم. عدالت‌خواهی تعطیلی‌بردار نیست. منتها کدام عدالت؟ من مجبور بودم در کتاب نشان دهم که بابا این به بن بست فقر که میرسه وقتی نمیتونه دادش را بزنه میگه ما مشکل اعتقادی داریم شماها کارتون درست نیست.

ایمانی: در بحث سیاسی و امنیتی قصه که روایت میشه ما می‌بینیم که در خلال این یک بحث عاشقانه است با عبدالمالک همسر اولش که میگه زندگی عاشقانه‌ای نداشتم ولی با حسن یک رابطه عاشقانه‌ای را شروع میکنه همین جا برای مخاطبین تعارض پیش می‌آید عشق مدینه به حسن برای ما کاملاً مبهم هست یک جاهایی می‌بینیم کاملاً علاقه‌مند است یک جا کتاب به جایی می‌رسد که بازجو می‌پرسد میگه مگه هنوز هم حسن را دوست داری مدینه میگه آره خب شوهرمه ولی خب اینجا سوال برام پیش میاد مدینه جلوتر به ما میگه که من از اول قصد ازدواج با حسن رو نداشتم برای من مخاطب تعارض پیش میاد این عشق و علاقه اینکه تا جایی پیش میره که بازجو وسط بازجویی میگه تو مگه هنوز حسن رو دوست داری بعد مدینه میگه من قصد ازدواج با او نداشتیم من سعی کردم در این گفتگوهایی که بعضی مخاطبان که معتقدند کتاب طولانی شده مذبذب بودن مدینه رو نشون بدم. مدینه موجود مذبذبی هست هر لحظه به یک طرف است و خیلی آدم فرصت‌طلبی هست و با هوش و متحور. یک هدفی را برای خودش تعریف میکنه برای رسیدن به اون حسن را هم سر کار می‌گذارد راست میگه حسن رو دوست نداره چون فکر میکنه از این بن بستی که در زندگی هست میتونه خارج بشه یه جایی میگه حسن یک خواهرم رو میخواستم که ندادن بهش. بعد به این خواهر شوهردار پیام می‌داد. بعد به یک خواهر دیگه گیر داد. بعد اومد سراغ من. میگفت این تا به خانواده ما زهرش را نریزه ول نمیکنه. معلومه که میفهمه این آدم آدم میزونی نیست اما یک هدفی تعریف کرده امروز با حسن محقق میشه بعد فرادا که میره اونجا میبینه اینجا سخت است به زنها سخت می‌گیرند حسن را هم در می‌نوردد این نشون میده یک زنی است که اهدافش براش مهم است. تحورش بر عقلش غلبه دارد. آدم مذبذبی هست هر لحظه به یک سمتی است به نظر من این آدم را اینطوری شناختم. اهدافش براش مهم بود. هر کسی که برای رسیدن از نقطه A به B کمکش کنه، بهش نزدیک میشه. وقتی رسید به نقطه B رهاش میکنه میره سراغ نقطه بعدی و آدم بعدی. مدینه آدمی بود که اگر در یک زندگی سالم قرار میگرفت زن خوبی بود زن زندگی بود میتونست بچه‌های زیادی داشته باشه میتونست زندگی مرتبی داشته باشد. شما باورتون نمیشه این وقتی تحت‌الحفظ رفت و آمد می‌کرد تو جیبش همیشه دستمال کاغذی بود به بچه هاش یک چیزی تعارف میکردی دستمال کاغذی می گذاشت زیر گلوی بچه هاش که یک قطره نیفته روی لباسش. انقدر تمیز. یعنی بچه‌ها ممکنه لباسهای کهنه تنشون بود. وقتی من میدیدمشون ولی مرتب من یک بار خودش و بچه‌هاش رو غیر آراسته ندیدم و واقعاً دلم میسوزه که این زن هست. یک زن کامل است. نیاز به زیبایی داره. نیاز به تبرج داره. نیاز به همه اینها داره. بلد هست این کارها رو. بچه تربیت کردن بلد است. بچه‌هاش خیلی مودب بودند. این کارها را بلده. ولی خب از محرومیت از حاشیه‌نشینی از اثرات اعتیاد از زندگی نا مرتب از مردهای بد خانواده‌اش که مثلاً پدرش آدم خیلی شل و ولی بود برادرهای خیلی کوچک بودند یا شوهرش که مثلاً همه این بنده خداها را به دردسر انداخته بود افتاده بود توی یک مشکل به این بزرگی خیلی من سعی کردم توی این کتاب آلارم بچینم. یعنی اینکه امیدوار بودم واقعاً یکی از مسئولان جمهوری اسلامی این را بخوانند. برسه به اینجا ببینم از یک جای کوچک چه زاویه بزرگی در میاد. اگر من زندگی این را تامین میکردم تا ترور حرم پیش نمیومد. شما برید زندگی اینهایی که حرمها را تهدید می‌کنند را ببینید. برید بخونید. میبینی از یک مشکل کوچک، طرف عقده یک ماشین داره. عقده یک پراید را داره. من اصلاً مشروعیت نمیدهم به اینها ولی میگم نظام علی معلولی را که ما نمی‌توانیم زیر سوال ببریم.

ایمانی: یک جاهایی هم به مخاطب کد می‌دهید حس تنهایی مدینه را خیلی خوب به مخاطب منتقل می‌کنید

نویسنده: اینها خیلی خانواده‌های نا مهربونی دارند چون در شرایط سخت بزرگ میشوند. خیلی خانواده‌های نامهربونی دارند چون اینها اصلاً محبت مادری نمی‌بینند. در فیلم شبی که ماه کامل شد زن خیلی سرد و خشک بود. اصلا داشتن جلوش سر میبریدند داشت کارهای خودش را انجام می‌داد. هیچی براش مهم نبود. خانم‌های بلوچ این شکلی هستند بچه زیاد به دنیا می‌آورند و بچه که به دنیا می‌آید می‌دونند که این بچه احتمالاً ۱۰ سالگی می‌میرد ۱۵ سالگی می‌میرد ۲۰سالگی می‌میرد از بس که در تهدید، زندگی می‌کنند. اصلاً مثل بچه‌های شهری نیست که اصلاً مادر توی ذهنش نیست که این بچه از دنیا بره اگه بود دو تا بچه به دنیا می‌آورد. آن ها بچه زیاد میارن و فکر می‌کنند که یکی ممکنه بیفته تو چاه، یکی رو عقرب بزنه، یکی بخوره به کمین مواد مخدری‌ها. خیلی مقاومترند و احساسات درشان رنگ کمتری داره. از قضا بعضی‌هاشون مثل مدینه میشن که منتظر محبت هستند یا از بی‌محبتی همسرشون در این دردسر بزرگ می‌افتند.

ایمانی: از اونور یک کد نا امیدی هم به ما میدین در تمام مدتی که مدینه در زندان است مدام داره به اعدام یا شکنجه فکر میکنه هیچ امیدی نداره این حس نا امیدی خیلی به مخاطب القا میشه

نویسنده: من باید مخاطب را با یک سیلی محکم اول مواجه می‌کردم و شما را در این خوف و رجا نگه می‌داشتم که پیوستن به گروه تکفیری وارد تشکیلات داعش شدن تا مرز اعدام پیش میره و شوخی هم نداره کشور با این چیزها الان صحبت کردن من نسبت به ۴ سال پیش راحت تر شده چون این قضایا دوباره تکرار شده در کشوره هم ماجرای اهواز هم ماجرای شاهچراغ. چون اصلا نمیفهمه طرف، شوخی نداره، ترسناکترین افراد کسانی هستند که از مرگ خودشون نمی‌ترسند. هیچ جوری نمیتونی تهدیدش کنی. خودش را قهرمان میدونه. فیلم روز صفر رو دیدین؟ از شاهکارهای تاریخ سینمای ایران است که حقش ادا نشد واقعاً. به لحاظ اکشن. نه به لحاظ محتوایی. در آنجا کاملاً میبینی که اینها چه جوری فکر می کنند. چه جوری عبدالمالک ریگی همه رو با خودش میبره. یعنی مثل یک دسته موجود مسخ شده به این آدم نگاه می‌کنند و منتظرند هرچی گفتن انجام بدهند. خیلی موجودات خطرناکی‌اند. در سنین نوجوانی حب به زندگی در اینها را از بین می‌برند، یعنی غایتشون به قول خودشون شهادت است. نه فقط هم شهادت. شهادت در لحظه‌ای که آدم داره می‌میره برای زندگی تلاش میکنه. هیچکس نمیگه آخ جون دارم شهید میشم. همه تلاش می‌کنند نمیرند ولی اگر روحشون از جسمشون خارج شد یک تعریفی داره، اگر در شهر بمیری میگن درگذشت اگر در میدان جنگ کشته شد میگن شهید شد. کسی شهید میشه که حب به زندگی داره. ما افراد افسرده را شهید نمیدونیم و در بین شهدا همچین کسی رو نداریم. آدمهای با نشاط با طراوت. کسانی که دارند می‌روند میدان جنگ ازدواج میکنند و بچه‌دار میشه و اگر حب به زندگی نداشته باشند میگن من که دارم میرم پس فردا قراره بمیرم دختر مردم را برای چی بدبخت کنم. ما همچین چیزی نداریم. زندگی در جنگ را ما تجربه کردیم. ۸ سال مردم ما چگونه زندگی کردند؟ اینها حب به زندگی را در نوجوانهاشون از بین میبرند. حالا برای اینکه قهرمان‌سازی کنند اون کسی که از بین رفته را بهش میگن شهید. بعد میبینی فلانی که ۱۷ سالش بود انتحاری زد چقدر تو محل عکسهاش رو میزنند همه میگن مرد بود درجه یک بود. دوست دارن شبیه اون بشن. نوجوان که خیلی دلبستگی به دنیا نداره اون هیجان براش ارزش داره. خیلی درباره این بحثها در تیمهای اطلاعاتی حرف زده شده که ما بیایم از این هیجان گروه‌های اهل سنت استفاده کنیم در جهت مثبت. اینا همش دوست دارد بترکونن و معروف شن. شما هم این هیجان همین را بگیر ببر سمت آمریکا. سر تفنگش را به جای اینکه بگیره طرف تو بگیره سمت آمریکا. یک جنگ بی‌پایان و درست. جنگ علیه امپریالیزم. علیه استعمار نو. قریب و بعید را جایش را درست کن. ما هم دشمن قریب چسبیدیم دشمن بعید رو رها کردیم. این بحث قریب و بعید خیلی بحث پیچیده‌ای است. یک کم بهش دقت کنید میبینید داخل کشور این تفکر ممکن هست اسمش را هم ندونیدها. اون کسی که داره یک چیزی شعار میده خیلی خطرناکتر به نظر بیاد تا …. معاون رئیس جمهور.

ایمانی: در کتاب در خلال داستان بحث‌های قبیله‌ای و سیاسی به تفصیل مطرح میشه از زبان مدینه از عقیده داعش بیان میکنه که عربستان اینجا چه نقشی داره این ها چه کمکی به پیشبرد قضیه کرده؟

نویسنده: در این مورد من باز ارجاع می‌دهم به سوالی که گفتید گفت‌وگوها طولانی شده ما میخواستیم راجع به موجوداتی حرف بزنیم که هیچی از آنها را نمی‌شناسیم و جهل مرکب داریم. یعنی یک سری اسم را شنیدیم ولی محتوای اینها را نمی دانیم اصلا نمیدونم چرا سعودی باید بیاید از جریان تکفیری حمایت کند اصلا نمیدونم چه نفعی براش داره این اتفاق بیفته چه نفعی براش داره از مخدر تو ایران حمایت کند. خیلی عجیبه چرا سعودی، آمریکا و اسرائیل دوست دارند به اهل سنت نزدیک باشند. من باید این ریشه را نشون بدم و بگم این از کجاست که رو به من اسلحه گرفته ببین بحث کردن درباره شبهاتی که درباره اهل سنت وجود داره و اینکه اهل سنت به سمت ما تفنگ گرفته خیلی ظریف و سخته. این کتاب نباید جلوش گرفته می شد. نباید جنگ و دعوا به پا می‌کرد. نباید در بلوچستان به ما می‌گفتند شما آمدید شبهه انداختید. بین شیعه و سنی جنگ درست کردید. در این کتاب کسی که داره بازجویی میکنه و در قدرت است شیعه است. اونی که خطا کرده و می خواست ترور کنه یک تهدید برای قدرت غالب کشور بوده اهل سنت بوده. کتاب خیلی ظرفیت داره که جنگ شیعه و سنی درست کنه. خیلی مستعد است. من باید نشون میدادم که این اهل سنتی که امروز لوله تفنگ گرفته رو به ما این خودش نیست این فلانی است. این خودش هم این وسط بازیچه شده. جز این من راهی نداشتم نمی‌توانستم نشان بدهم یکی از جوامعی که قرار بود این کتاب در آن پخش بشه چون تفکر تکفیری بین اهل سنت به خصوص دخترهای نوجوان در حال انتشار بود به من گفتند چیزی بنویس که از صفر تا صد یک ماجرا را دختر ها ببینند و نروند. شما باورت نمیشه مامور اطلاعات ایران می‌گفت من با ۲۰۰ تا سرعت می‌رفتم اگر من می مردم خودم و ۳ تا بچه‌هام رو هوا بودند ولی می رفتم که دختره نره. ما فکر میکردیم از مرز غربی داره فرار میکنه. نگو به داعش شرق پیوسته. داره از تایباد خارج بشه. از سنندج تا پایبا پا رو گذاشته بودم روی گاز که نزارم بره. این بره تمومه. دیگه اصلاً شما میدونید اینو متوجه شید. پدر و برادرش دستشون به جایی نرسیده بود به مامورهای اطلاعاتی خبر داده بودند گفته بودن دختر ما نیست اینها ردشو پیدا کرده بودند فهمیده بودند که به داعش پیوسته. یکی از کسایی که قرار بود جامعه هدف این کتاب باشد دختر های جامعه بلوچ و تکفیری بود

مشایخ: با توجه به اینکه فرمودید یکی از اهداف این بود که مسئولین کاری انجام دهند آیا پس از انتشار کتاب اتفاقی هم افتاد مثلاً اینکه ایشون از محرومیت دچار شد و افتاد توی چاه و این سرنوشت شد آیا مثلاً با این کتاب اتفاقی افتاد که مسئولین بروند توجه کنند و یک محرومیت‌زدایی انجام بدهد

نویسنده: اگر بود که الان ما این اتفاق ۳ ماه پیش رو نداشته باشیم. من نویسنده‌ام من جارچی‌ام. هنر من همین جار زدن است ولی نه اتفاق خاصی نیفتاد. اگر این اتفاق می‌افتاد این بلوای بلوچستان نباید اتفاق می‌افتاد. چرا ما در همه بحران‌های مرکزی یک سر دعوامون میشه بلوچستان؟ چرا؟ برای این که یه نفر می‌ره بالا سرشون وامیسته میگه بدبختها نشستین اینجا. تو تهران دارن زیر کولر گازی عشق و حال می کنند. حقوق‌های ۴۰ میلیونی می‌گیرند. تو اینجا درگیر یه نونی، تو آبت گل‌آلود شده. تو خبر نداری تهران آب شیر را باز میکنن باهاش ماشین می‌شورند. استخر میرن. از این شروع میکنند میرسه به هدفی که خودش داره. راست میگه. امروز ما روزی نیست که بتونیم با جهل کامل مردم را سرکار بگذاریم. جهل مرکب. فارسی‌زبان کارشون رو چه جوری شروع کردند؟ راست می‌گفتند؟ اول اخبار درست می‌گفتند. الان هم گزاره‌های درست و غلط به هم قاطی هست. من چند سال زحمت کشیدم بگم که شما باید ۱۰ سال کار کنی یه دونه خبر درست بدی ولی اون یه دونه خبر میتونه انفجار ایجاد کنه ولی کسی اینجا نمیفهمه این چیزا رو. من نمیدونم من قاصر و مقصر را تشخیص نمیدم. ارزش‌گذاری نمیکنم. کاری ندارم ولی معتقدم تا اونجایی که تونستم وظیفه‌ام را انجام دادم اما این که کی باید اینو بخونه این کتاب وقتی تهیه شد واقعا کسی که داره تو فضای تکفیری کشور کار میکنه تو فضای امنیتی کار میکنه امنیتیها خودشون میدونن دیگه. خودشون دسترسی دارند مطلع هم هستن میدونن که پرونده باز اجازه نداره اون هم با این جزئیات. شما الان هم این را بردارید ببرید نقشه راهت است برو مشهد طرف را پیدا می‌کنی یعنی به راحتی میتونی پیدا کنی. با این جزئیات وقتی منتشر می‌شه یکی از مسئولین نباید به خودش بگه… اصلا خودش هم نخونه. به منشیش بگه ببین چهار تا نکته داره به دردمون بخوره؟… استاندار بگه این کتاب رو من نمیدونم اداره اطلاعات زده فکر کنم. از اونها بپرس ببین آنها در جریان هستند. ماجراش واقعیه یا پرت و پلاست. همین. بعدشم شما فکر می‌کنید مثلاً این به ذهن من فقط رسیده. گفتند. مسئله جاری بخش‌های عرب کشور ما یک مشکل عادی و خنده دارش آب هست. نمی دونن؟ من قصور نمی‌بینم تقصیر می‌بینم دیگه. اینا بی‌اطلاعی نیست با آگاهی دارند این کار را می‌کنند وگرنه خیلی زمان زیادی از انقلاب گذشته ما امروز می تونستیم بهترین جاهای دنیا باشیم با اون عزم و اراده‌ای که وجود داشت با اینکه تو یک عده این طوری که تمام ماه را کار می کردند به اندازه یک سومش حقوق بود، پول را می‌گذاشتند وسط می‌گفتند هر کس به اندازه نیازش برداره پول نیست تو کشور. امروز هم همچین روحیه‌ای هست. امسال من رفته بودم پیاده‌روی اربعین. یه کاری داشتم با بچه‌های کنسولگری نجف با آنها کار داشتم بعد گفتند که خانوم پول نیست برای ماجرای اربعین به بچه‌های وزارت خارجه گفته بودن پول نیست کی میاد برای امام حسین کار کنه ما همه ما اومدیم اینجا داریم کار می‌کنیم همه بچه‌هایی که تو نجف هستند هم در کاظمین هم در کربلا حق نداریم چهل روزه بدون حقوق با اینکه بچه‌های امور خارجه وقتی ماموریت می‌روند باید به دلار پول بگیرند دیگه طرف قید دلار رو زده اومده امروز هم داریم منتها ۱۰۰۰ تا یک دلاری رو یک آدم با یک هزار دلاری از بین میبره هزارتا صرفه‌جویی آدم‌های مومن و متعهد را یک آدم با بی‌قیدی با بی‌ایمانی از بین میبره و خب دودش شدیدتر از ایثار این آدمهاست که یک دلار یک دلار دارند صرفه‌جویی می‌کنند رقمها خیلی بزرگ است واقعاً بزرگ. من نمیتونم بگم مردم یک تصویر هیولاوار دارند می‌بینند واقعاً هیولاست. دزدی‌هایی که داره اتفاق میفته هیولاست نمیتونیم دروغ بگیم که. رقمهاش بزرگه رقم‌ها را ضرب و تقسیم می‌کند مشخص میشه دیگه. سرانه‌اش مشخص میشه.

توکلی: با توجه به اینکه در دفتر تاریخ شفاهی این کتاب را در مورد بررسی قرار دادیم یک کم درباره حاشیه‌های جذاب شکل‌گیری این کتاب، این سوژه را چطوری انتخاب کردید چطوری آشنا شدید برای ما توضیح بدید

نویسنده: این کتاب خیلی ظرفیت فیلم شدن داره چیزی که بتونه یک آدم دو روزه یک روزه جمعش کنه یعنی خیلی جذابه یعنی نذاری زمین تا تموم بشه. یعنی چیز جذابیه. وقتی در مدیوم نوشته جذاب هست اگر در قالب فیلمنامه قرار بگیره و فیلم ساخته بشه جذابتر هم هست چون بالاخره خوندن یک رنجی داره که دیدن نداره. دیدن فراغته. من خیلی به اسمش فکر کردم دوست داشتم بذارم مدینه یادم میاد یک سریالی بود به اسم مدینه راضیم نمی‌کرد بعد دیدم که زندگی مدینه همه اش عین مار و پله است. همش هی میره هی نیش میخوره برمیگرده خونه اول. یه جایی ذوق میکنه میرسه به نردبان ۵ تا پله میره بالا بعد میخوره به یک مار ده تا پله میاد پایین تمام زندگیش اینطوری بود چیزی که میگه همیشه از بازی ماروپله بدم میومد اینها دیگه درام داستان است دیگه واقعیت نداره بالاخره من اسمش رو که گذاشتم این بستر را هم در کتاب گذاشتم ولی از نظر من زندگی مدینه بازی مار و پله بود که یک جاهایی پیشرفت یکهویی بود خودش هم اینطوری بود یه دفعه به هیجان می‌آمد بعد یه دفعه نیش می‌خورد.

موضوعات اطلاعاتی را من نمی‌تونم بگم چه جوری برید سراغش. چون روال عادی نداره. به واسطه یک کارهای قبلی که کرده بودم این حضرات می‌شناختند اعتماد کردند و اومدن کار را شروع کردیم ولی اولش من واقعا موندم من زن شهری تهران که با مراکز استانهای دیگه خیل فرق داره. من کجا. این خانم بلوچ کجا. وقتی با آن حجم مصاحبه مواجه شدم گفتم من از کجای این کوه شروع کنم؟ از کجا بگم؟ چی به نظرم جذابتره؟ من چند روز با این خانم دیدار کردم بعد مصاحبه کردیم و حرفهامون را زدیم اومدم. کل مصاحبه یک هفته طول کشید. به جز این خانم با کسانی هم که باهاش بودن مصاحبه داشتم. برای کار تاریخ شفاهی ما چون باید بتوانیم آدم‌ها را بتراشیم نیاز داریم علاوه بر گفته‌های خودش گفته‌های دیگری هم داشته باشیم نیاز داریم این آدم را در نقش مادری ببینیم در نقش فرزندی ببینیم در نقش استادی ببینیم برای اینکه این را ببینیم باید با بچه‌اش حرف بزنیم باید با دوستش حرف بزنیم باید با مادرش حرف بزنیم مثلا مادرش میگه این دختر خوبیه ها ولی تا بیاد به این سن برسه پدر ما را درآورده انقدر سر پرشوری داشت انقدر دیر میومد خونه من همش سر کوچه وایمیستادم تا بیاد بعد با همسرش که صحبت می‌کنی میگه که این آدم آرومیه جالب اینهایی که شخصیتهای نظامی بزرگی دارند مثلا امیر سردار جمعه صبح‌ها صبحانه و ظرفها و زندگی با فلانی بود با جناب سروان بود آدم می‌مونه مثلاً طرف در طی هفته همه را به سیخ کشیده بعد آخر هفته وایساده آشپزی می‌کنه ما که این آدمها را دیدیم باز این خلاف آمد عادت است فضاش رو تو ذهن آدم میشکنه واقعاً برای کسی که تاریخ شفاهی داره کار میکنه از مناظر دیگه نگاه کردن به سوژه خیلی لازمه حتما باید وقت بذاره از نظر مادر از منظر شهر در کدام محله شهر زندگی میکنه خیلی مهمه کدام محل زندگی میکنه من میخواستم کتاب مدینه را بنویسم از دوستان خواهش کردم ببرم خونه‌اش را به من نشون بدهند من باید مواجه میشدم در خونه‌ای که از توش یک قابلمه تو نمیره و کل متراژ خونه تو کتاب نوشته چند متر است روزی که من رفته بودم شب قبلش بارون میومد پیاده نشدم اگر پیاده شدم تا زانو تو دل میره فرو می‌رفتم بعد این به فاصله ۱۰ دقیقه از حرم هست حاشیه مشهد بودند بعد خودش میگفت با بی آر تی میرفتیم میومدیم یا مثلاً میگفت باباش چادر فروش بودم من باید میگفتم بابای این چه کاره است که من دارم میرم زیارت امام رضا بگم این طفلکم که اینجاست نکنه یه زندگی مثل اون بنده خدا داره. نکنه یه رنج عظیم کشیده. خیلی سخت بود منم. ببینید فکر کنم …. میگه از پشت میز نمیشه کتاب نوشت برای نوشتن باید رفت اورست میخوای درباره برف نویسی باید به یک شب یخ بزنی کسی که یخ نزنه نمیفهمه من وقتی میخواستم راجع به کویر بنویسم تو دمای ۵۵ درجه کرمان رفتم تو فصل خوبن تو تابستان برم اردبیل تو زمستون برم کیش این درست نیست اتفاقاً برعکس. باید بری با سختی اون طبیعت مواجه بشی تو بدترین فصل برید. بلوچستان اگر شما کار می‌کنی در بدترین روز رشت چه روزیه که آب همه جا را برداشته باید بری منطقه زندگی طرف، نگاه کنی بعد میری میبینی چاله هست دیوارشون ریخته، زنگشون را که میزنی قطعه آب رفته توش. اینها جزئیاتی هست که جز با ور رفتن با سوژه به دست نمیاد. برای من وقتی کلاس می‌گذارند من نمی‌توانم بگم. چون انقدر متنوع و خاص آنجاست من نمیتونم کمک کنم. مگر اینکه یه موضوعی بگذارید وسط. اونجا من میتونم کمک کنم بگم من این کارو کردم شما این کارو بکن این اشتباه رو کردی از این راه را هم امتحان بکن. منطقه زندگی افراد خیلی تو زندگیشون اثر داره مثلاً یکی می‌بینیم به فاصله نزدیکی از یک مسجد قرار دارد مثلاً مدینه تاجرآباد که زندگی میکردند فاصله نزدیکی داشتند تا مسجد. به این دخترهایی که میرن حوزه بهش میگن فاضله. مثلاً بهش میگفتن مدینه تو خودت درس دین خوندی چه جوری گفتی این یارو میگه طلاقت رو دادم برو زن این شو. گفت خب من نمی‌دونم اینا قاضی داعش هست دیگه. من اونجا اگه نگم این درس فاضلگی خونده نمیتونم رذالت داعش رو نشون بدم که با اینکه علم به دین داره و میدونه همچین چیزی امکان نداره. اصلا طلاقت رو گرفتی اصلاً در دین نداریم طلاق بدون عده. بعد تو از این طلاق گرفتی درجا زن دیگری بشی ببین چقدر این ها کار می کنند که دانسته های خودشان هم در لحظه به کارشون نمیاد من باید برم این ها را ببینم کسی که میخواد کار تاریخ شفاهی بکنه راضی نشه به حرف زدن با طرف راضی نشه به خرد نگاه کردن به قضیه باید کلاً نگاه کرد مثلاً من پارسال داشتم یه کاری راجع به دخانیات انجام می دادم برای خودم جالب بود این کار که انجام می‌دادم خیلی به هم بی ربطه بعد باعث شده یک اطلاعاتی که به دست میاد خیلی جالبه رفتم اداره دخانیات و دیدم یک جایی هست در اتاق را بسته بودند گفتم این چیه گفتش این دفترهای قدیمی هست خلاصه رفتم باز کردم و ما یک مشکلی در دخانیات داریم که کشت توتون تنباکوی ایران را از بین بردند که واردات انجام بدن با اینکه خودمون صادر کننده ایم.

اصلاً یکی از دردها همینه در اتاق را باز کردم دیدم دفترهای قدیمی هست میرزا محمدعلی خان ۳۰ کیلو امروز تحویل داده انقدر پوشه انقد گرفته انقدر نگرفته بعد دفتر داره نابود میشه گفتم این دفترها اگر در اروپا بود الان ازش یک موزه درست کرده بودند من صد دلار یک ماه کار میکردم پولم تبدیل بشه به یک صد دلاری برم اینا رو ببینم یعنی اصلا اینا رو نبینی متوجه فاجعه نمیشی که کشت یک نیمسال شده یک دفتر بزرگ دفتر روزنامه حسابداری دفتر کشت امسال اندازه نیم ورق هم نیست اون چیزی که به جون جمهوری اسلامی افتاده کارگزاران ضعیفش است هیچ کرمی به محصولات ایران اثر نمیکنه در طی همین ۱۰-۱۵ سال اخیر یکی از حضرات یواشکی شده وارد کننده سیگار بعد دیگه نمی گذاره که توتون تنباکو تولید بشه می خوام بگم کسی که مسلط نشده به موضوعی که برداشته حق نوشتن نداره چون از توش ده تا گاف در میاد شما برای اینکه به یک پدیده‌ نزدیک بشی از طبقه اول باید شروع کنیم اگر با آسانسور بری طبقه بالا هیچی نمیفهمی و اصلا نگاهت اشتباه از آب در میاد شما از آبدارخونه، از پارکینگ آنجا شروع کن. وقتی وارد خونه کسی داری می‌شوی از فرم جاکفشی می‌فهمی اصلا اهل این هستند که یک دونه کفش کن داشته باشند یه دونه زیرپایی داشته باشند یا نه؟ مثلا تو خونه‌شون دمپایی می‌پوشن این همه‌اش نشانه است، ما هیچ چیزی نداریم که خالی از نشانه باشد. اگر یک جفت دمپایی دم خانه بود یعنی خانم خانه یک کم وسواسی هست مثلا میگه کفش‌ها را که بیرون میارید داخل خانه با جوراب نگردین.

ایمانی: یک کم از موانع نگارش کتاب لطف کنید بفرمایید شده تهدید شده باشید یا تردید کنید؟ یا خانواده‌تان تردید کنند که چرا همچین سوژه‌ای را دارید کار می‌کنید؟

نویسنده: این دوستانی که باهاشون کار می‌کردم من را بر حذر داشتند که با اسم خودم چاپ بشود کنند ولی دوست داشتم این اتفاق بیفتد نه به این دلیل که اسم من باشه ها. تا الان ۲۰۰۰۰۰ بار اسم من چاپ شده چون ۱۵ سال کار مطبوعاتی کردم علاقه‌ای به اسمم با حروف چاپی نداشتم هنوز هم ندارم اما می‌خواستم کاری که کردم مسئولیتش را بپذیرم. من با اسم مستعار برای کاری که مسئولیت حقوقی دارد و با اکانت فیک مخالفم. من یک شخصیت حقیقی- حقوقی دارم یک حرفی دارم می‌زنم مسئولیت و تبعات حرفی که دارم می زنم را باید بپذیرم مخصوصا هم اسمم را زدم که بدانند نویسنده چه کسی هست، چه کار کرده یک پیشینه‌ای داشته این خانمی که رفته با مدینه صحبت کرده. اصلا بروند من را قضاوت کنند مهم نیست برایم. بروند بگویند این آدم حکومت بود. کما اینکه بهم گفتند یک نویسنده بزرگ که برای کتابهاش صف می‌بندند، از دوستان هست و محبت دارد لطف دارد کتاب را خواند به من گفت مواظب باشید انگ حکومتی بهتان نزنند. خودش را و اسمش را اگر معرفی کنم شما می‌بینید تا گریبان در جمهوری اسلامی هست بعد به من می‌گوید مواظب باش حکومتی نباشد. این چه عبارتی هست؟ من دوست دارم مملکتم را. ایراد دارد؟ دوستش دارم. به من بگویند حکومتی… من برای کشورم تا وقتی زنده‌ام کار می‌کنم حالا هر اسمی که می‌خواهند رویم بگذارند. هر جور دوست دارند صدا بزنند. یک خورده باید از این اسمها و این هیاهوی مجازی و حقیقی گذر کنیم فقط به آن کاری که به درد مملکتمان می‌خورد برسیم. امروز مفید است داد بزنیم همه با هم داد بزنیم. امروز مفید است سکوت کنیم فقط بنویسیم همه سکوت کنیم فقط کار کنیم صبح تا شب کار کنیم خب همه این کار را بکنیم. اصلا نیازی ندارد حرف بزنیم. من تهدید نشدم هیچ اتفاق بدی برایم نیفتاد ولی جالبه داعشی‌ها کاری به من نداشتند داخلی‌ها به من کار داشتند. خنده‌دار است. برای یک کاری مکان می‌خواستم یک کافه نیاز داشتم آن آقا را هم یک جایی همگروه هستیم می‌شناسم زنگ زدم بهشون گفت سلام عه؟ شما خانم میرصمدی هستید گفتم بله. احوالپرسی کرد گفت میرصمدی ماروپله؟ گفتم من هزارتا کار دیگه هم کردم یکیش ماروپله است که خیلی دوستش دارم ازش دفاع هم می‌کنم مرسی که من را اونجوری صدا می‌کنید. او فکر کرد که دارد به من می‌گوید تو امنیتی هستی. شما فکر کن من می‌خواهم یک جایی را اجاره کنم برای یک روز ۱۰ میلیون هم پول بدهم طرف نداد. من گرفتار داعشی نشدم گرفتار داخلی شدم.

ایمانی: خانم میرصمدی یک کم از وضعیت الان مدینه به ما بگویید

نویسنده: نمی‌توانم.

ایمانی: اگر نکته دیگری دوست دارید راجع به کتاب به ما بگویید.

نویسنده: کتاب تجربه موفقی بود. بدون تبلیغات خاص. فقط سرش به کار خودش بود و توانست. قیمتش هم ارزان نیست. به دوران گرانی کاغذ هم خورد اما توانست بفروشد و جلو بیاید و دیده شود و خوانده بشود حالا من از فروش مجازی‌اش خبر ندارم. اینهایی که فایل کتاب را می‌فروشند، طاقچه گذاشته. این‌ها را باید نشر کاظمی جواب بدهد اما من متاسفم که ما یک گرا را درست تشخیص می‌دهیم موشک نقطه‌زن را درست می‌زنیم بعد اون نفطه را برای همیشه رها می‌کنیم بعد میرویم میگوییم که ما یک دانه مهندس خوب نداریم یک گرای خوب بهمان بدهد. میدانی خیلی بد است دیگر. برای یک کار موفق موارد بعدی را تولید کن. شماره پنجش را تولید کن تا دهش برو مگر این مسیر درستی نیست؟! غربیها خیلی صبرشان زیاده برای یک کار فرهنگی ۱۰ سال زحمت میکشند برای یک کتابچه. بعد ۱۰ سال منتظر میمانند تبعات آن کتابچه را در نظر بگیرند. بعد طبقه‌بندی می‌کنند و ازش کار درمی‌آورند. بعد ما خدا لطف می‌کند یک چیزی دیده می‌شود خدا شاهده که من هیچ چیزی را برای خودم قائل نیستم همه‌اش دلسوزی و دغدغه برای مملکت است. یک چیزی مسیرش را پیدا می‌کند راهش درسته. خب دو، سه، پنج، ۱۰ اینها همه باید دربیاید. من نمی‌گویم به مدینه بپردازیم از نظر من مدینه هرچیزی که برای ارائه داشت را گفته. نه پسی نه پیشی ازش باقی نمیماند. میتوانم به راحتی با اطمینان بگویم که از مدینه نکته‌ای که به درد دیگران بخورد نیست. مگر جزییات دعواهای زن و شوهری که اصلا بی‌ربط است هیچ اثر تربیتی برای هیچ کس ندارد هر چیر مفید این را ما گفتین در این کتاب. سراغ نفر بعدی بروید او از کدام منظر افتاده توی این دام. مثلا آن خانمهای کرد که به شما گفتم من دیدم آنها از چه جهتی افتادند آنها از سختگیری خانواده‌هایشان که مثلا اینها میگفتند ما ازدواج کردیم فقط فرار کنیم بعد طرف می‌بینی که شوهرش تعمیرکار موبایل بوده تعمیرکار موبایل وصل شده به داعشیها انها از خداشون بوده وسایل الکترونیکیشان را بیاورند چون اینها خیلی کار الکترونیکی انجام می‌دهند خیلی تیم رسانه‌ای داعش خیلی قوی است یک کاری انجام می‌دهند بعد مثلا فکر می‌کنند از کجا فیلم بگیرند. من برای کار کابوس امریکا کار می‌کردم از یک چرخش تانک داعش ۳ تا دوربین پیدا کردم از سه جای مختلف دوربین گذاشته بودند در یک میدان شهر معلومه این دارد کار رسانه‌ای می کند دارد کار سینمایی میسازد بعد آن را میدهد بیرون ما میگوییم اوه اوه داعش دنیا را گرفت. چه با ابهتند اینها. بعد وسایل الکترونیکی‌شان وقتی در آن جهنم خراب می‌شود باید یکی باشد آنجا درست کند نمی‌تواند بفرستد از ننگرهار یک جای بدوی طور، روستای ییلاقی است. تا کابل که خیلی راه است تا جلال آباد که مرکز استانشون هست خیلی راه است بعد این طرف را روی هوا می‌زنند که برود بشود تعمیرکار وسایل الکترونیکی‌شان.

مشایخ: در مورد مصاحبه شما وقتی با مدینه مواجه شدید احساستون چطوری بود؟ حتما در خوف و رجا بودید دیگر؟

نویسنده: از چه جهت؟ یعنی ازش بدم بیاید؟ آره دارم این حس را. من با دوستان اطلاعاتی که بحث میکردم میگفتم تبدیل کردن متهم تکفیری در زندان به شیعه کار اشتباهیه من هر وقت از امیرالمومنین دست برداشتم او هم از عمر دست برمیدارد حب علی و حب عمر جای درست کردنش در زندان نیست. با آنها صحبت میکنند که برگردند درست بشوند ولی اصلا ثمری ندارد من میگویم ما با اختلافات فقهی می‌توانیم با هم زندگی کنیم بیاییم زندگی کنیم. من اگر آدم درستی باشم اگر دزدی نکنم به این معروف میشوم که شیعیان نمی‌دزدند بروم ماشینم را محله شیعیان درست کنم نه اینکه الان میگویند تعمیرکارهای ارمنی خوبند. همه‌تان شنیدید تعمیرکار ماشین ارمنی خوب است چون دزدی نمی‌کند الکی نمی‌گوید فلان جا خراب است و فلان.

من اگر آدم خوبی باشم خودش می‌آید سمت من نیازی به تبلیغ ندارد بله من هم در این وضعیت قرار گرفتم که بدم بیاید ازش ما نمیتوانیم. سر موضوع حضرت علی موضوع کوچکی نیست یاد موضوع تهدید حرم حضرت علی بن موسی الرضا واقعا موضوع کوچکی نیست موضوع حیثیتی است از این عزیزتر که دیگر نداریم. ابتدائاً ازش بدم میاد اما انجا شغلی به موضوع نگاه می‌کنیم شغلم ایجاب می‌کند که از این بدم نیاد تحویلش بگیرم چیز تعارفش کنم باهاش همراهای کنم که کارم را انجام دهم ما الان آنجا بحث اعتقادی نداریم با هم اگر بحث اعتقادی نداریم با هم اگر بحث اعتقادی داشته باشیم باز هم من ازش بدم میاد اما شغلم ایجاب می‌کند آنجا حب و بغض، تعصب و خواستن و نخواستن همه را کنار بگذارم. مثل اینکه عکاس خارجی بیاید از ماجرای انقلاب ایران عکس بگیرد اصلا او نمیداند امام خمینی چی میگوید، شاه بدبخت چه کار کرده اصلا هیچی نمیداند می‌بینه مردم یکسری مطالبات دارند بابت این مطالبات می‌ایستند شاه هم که آن طرف مصاحبه کرده ما اصلا شکنجه نداریم ما اصلا زندان نداریم پس این همه زندانی سیاسی صف کشیده‌اند دارند آزاد میشوند کی هستند این خودش از ماجراها به یک برداشت منطقی میرسد بدون مثبت و منفی – خنثی کسی در شغل نویسندگی موفق است که در نزدیک شدن به سوژه خنثی باشد و در ارائه با اینکه دارد هدف خودش را پیش می‌برد خنثی نشان بدهد قضایا را. طبق یک منطقی پیش برود که هر کس بخواند بگوید راست می‌گوید.

مشایخ: شما فرمودید که دیر نشده ذهن من رفت منافقین مثلاً فکر کنید یک همچین موضوعی در مورد منافقین بود باز هم همین امنیت بود به نظر شما؟

نویسنده: تهدید منافقین جدیتر از داعشیهاست چون داعش با کسی که دارد کار فرهنگی میکند خیلی کار نداره چون بیزینسش افراد شیعه نیستند که داره روی جامعه خودش که اهل سنت هستند کار میکنه ایدئولوژیش را تثبیت شده میداند و انقدر قوی است که میگه ۱۰ تا از این کتاب بیاری هیچ طورش نمیشه من کاری ندارم ولی ما یک هم سخنی داریم با منافقین. ما باهم نزدیکتریم نسبت به تکفیری. من از تکفیری دورم. واقعاً من به لحاظ اعتقادی از تکفیری دورم. تکفیری ها در اهل سنت هم دورترند. اهل سنت شافعی را داریم که اصلاً احترام قائل هست برای ائمه. ائمه را به امام بودن قبول داره. کسانی که درس دین خواندن بهتر میدونند شافعیها امام دارند، می‌پذیرند. سلفی‌ها هم همینطوری اند. جالبه که بدونید (بیشتر عربستانی‌ها سلفی اند) پاچه شلوارشون کوتاه تره هرجای شهر ببینید میگید اینها سلفی اند. نمادسازی می کنند خودشون رو این طوری نگه می دارند اما منافقین جریان پیچیده‌تری‌ان و در سطح بازی نمی کنند. منافقین ترور مشخص ندارند نمیان یک حرمی را از بین ببرند. ما خط منافقین را نمیدونیم کجاست داعش مشخص است. مانیفست مشخصی تر از مانیفست منافقین است و منافقین جریان درست را به انحراف می‌کشند جریان جدید نمیارن که ما احساس بداعت کنیم و بگم این ها دین جدیدی آوردن من اصلاً نزدیک اینها نمیشم میاد التقاط ایجاد میکنه مهمترین کاری که منافقین می‌کنند ایجاد التقاط است. یه ذره دین یه ذره اروپا با هم قاطی می‌کنند میگه این دموکراسی هست بعد میبینی از توش فلان تظاهرات در میاد. التقاطی‌اند قاطی میکنند همه چی رو با هم.

#image_title

انتهای پیام/۱۳۰۳